Monday, October 10, 2011

19


ماگ‏های کم و بیش خالی از چای شیرین و تلخ، طبقه‏ی اول.
از حاملگی می‏گوید و قصد سقط جنین؛ سفر برای همیشه.
بازگرداندن کتاب‏ها.
انداختن "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" توی سطل.
و کودکی مُرد.

Wednesday, September 28, 2011

18

همین که سعی داشت چشم هایش را از فرط خستگی باز نگه دارد گفت داستان اصحاب فیل را یادت هست؟ آدم های دور مثل همان پرنده های کوچک آبی بنفش هستند با سنگریزه ها. ابروهایش را داد بالا و گفت به چشم نمی آیند اما ضربه هایشان یکهو از پا درت می آورد. دستی کشید به صورت و چشم های پف کرده اش. گفت آدم های نزدیک اما مثل تلنگری هستند که میزنی به قوری بند زده ی گل قرمزی مادربزرگ. اشک هایش که سرازیر شد، پتوی راه راهش را دور خودش پیله کرد و مُرد.

Monday, September 12, 2011

17


پیچ رادیوی ترانزیستوری دلش را چرخاند و چرخاند. برگشت سمت میز، سر و ته هویج ها را برید و انداخت توی سطل آشغالی که به طرز عجیبی او را یاد جوجه گنجشک های همیشه گرسنه می انداخت. فکر کرد کاش دل آدم ها هم پدالی داشت که فشرده میشد. کاش دهان رابطه ها بی واسطه باز نبود. هویج ها را که رنده می کرد یک نفر در پستوی ذهنش میگفت من مثله تاریکی تو مثل مهتاب. پیازها را رنده نکرد تا نخواند من شدم رودخونه دلم یه مرداب. در عوض خندید، بند و بساط ناهار را ول کرد و نشست روی مبل پاهایش را دراز، دست هایش را قلاب و خستگی اش را در کرد. گفت آسمون آبی میشه و مُرد.

Saturday, September 10, 2011

16

اهل کار نبود. روزها از خانه بیرون نمی‏رفت تا به افکار نامنظمش راجع به ترتیب فیلم‏هایی که باید ببیند سر و سامان دهد. یه مرتب بودن و نظم داشتن و مسائلی از این قبیل اعتقادی نداشت. حدأکثر خواسته‏اش این بود که راه رفت و آمدش خالی از هرگونه مانع بزگ مثل کفش‏های تنیس، بطری آب، کیف مدارک رانندگی، تجهیزات عکاسی، جاروبرقی و آدم‏ها باشد. با این حال بدن متعفن‏ او را در حالی که به عکس مرلین مونرو زل زده بود و هشتاد و سه ساعت و پنجاه دقیقه به خوبی گندیده بود روی مبل چرمی پیدا کردند. مأمور پزشک قانونی درحالی که ماسک را از صورت بر می‏داشت و عینکش را صاف می‏کرد، رو به دوربین شبکه خبری گفت:«وی بر اثر بی‏دقتی و بریدگی ناشی از تماس کف پا با گوشه کاغذ، سی و چاهار ساعت خونریزی مداوم و متأسفانه بی‏توجهی، مُرد.»

Wednesday, August 17, 2011

15

میوه‌ها را دانه‌دانه شست. همه‌ی سیب‌ها،شلیل‌ها و همان چند خیار ِ مانده‌ی ته‌ صندوق ِ آقا اکبر. بعد همه‌شان را پیچید لای ِ دستمال و در یخچال گذاشت. در ِ اتاق را باز کرد ُ آرام گفت " میوه شستم، گذاشتم تو یخچال. بردار. بخور." در ِ اتاق را بست، برای خودش چای ریخت و روی زمین - میان ِ مبل و پنجره - نشست.
چای که تمام شد، سرش را روی زانوهایش گذاشت و مُرد.

Thursday, August 4, 2011

14

در را باز گذاشته بود تا دور شدن صداها را بشنود. انگشت اشاره اش را توی گوشش کرده و چندباری تکان داده بود. خیره شده بود به آینه ای پر از لک های ریز و درشت، چیزی به یاد نیاورده بود. سرش را به چپ و راست تکان داد، دستی به ته ریش های حنایی اش کشید و چشم هایش را ریز کرد؛ نمی دانست هنوز گل های ریز لباس دخترک در پستوی ذهنش مانده است. اخمش را درکشید، صورتش را مچاله کرد و مشغول موهای زیر پوستی اش شد. یک ساعت بعد توی کافه بود، جلوی دخترکی دیگر با لبخندی زیباتر. انگشت اشاره اش را تف زد و کشید روی خرده لبخند های روی میز و گذاشت توی دهانش.
تلخی اش را حس نکرد، یک ساعت پیش روی موزاییک های زرداب گرفته حمام مُرد.

Wednesday, August 3, 2011

13

تا کنار ِ شیشه پیش آمد و شهر را نگاه کرد. از پنجره‌ی خانه‌ی کوچک ِ او، از تمام ِ شهر، نهایت چهار ساختمان و آدم‌های داخل و اطراف‌اش پیدا بود. از آن پنجره، شهر همین چهار ساختمان بود. شیرینی ِ خشک ِ روی ِ میز را با دندان‌هایش نصف کرد. نجوید. گذاشت روی ِ زبان‌اش، که خودش آب شود. آفتاب، تا وسط ِ فرش ِ تبریزی موج می‌زد و برمی‌گشت. در ِ ساختمان ِ آن طرف ِ خیابان باز و بسته شد. یعنی حداقل یک نفر وارد یا خارج شده است. تکه‌ی دیگر ِ شیرینی را کنار پنجره رها کرد. از میان ِ امواج گذشت و مُرد.

Tuesday, August 2, 2011

12

زن دمپایی های ابری ِ صورتی اش را پوشید، سیگاری آتش زد و فکر کرد باید تمام خانه را جمع کند. آب مرغ غذای دیشب، کل یخچال را به لجن کشیده بود. لباس های چروک تلنبار شده را باید اتو می کرد و جارو و گردگیری و تی و شستن دستشویی و حمام هم مانده بود. از یخچال شروع کرد. اول، قوطی رُب و سبد توت را کنار گذاشت و بعد نگاهی به لکـّـه ی زرد ِ آب مرغ کرد. سیگارش را زیر شیر سینک آشپزخانه خاموش کرد، آروغی زد که بیش تر شبیه به سکسکه بود. به خواهرش زنگ زد و راجع به نامزدی ِ پسرعمویش، نمره های خواهرزاده اش، شکایت ِ همسایه های خواهرش از پول ِ آب و برق چیزهایی شنید. تلفن را قطع کرد. ظرف ها را دوباره سرجایشان در یخچال، روی لکه ی خشک شده ی آب مرغ گذاشت. خیلی آرام همه ی لباس هایش را در آورد و در آینه به خودش خیره ماند.روی تخت دو نفره دراز کشید. پاهایش را روی خنکی ملافه ی تخت کشید. مرد امشب به خانه نمی آمد. و شب های دیگر هم. بالش مرد را گذاشت روی صورتش. درست جلوی بینی و دهان. زن خوابید. زن روزهای دیگر هم خواب ماند. زن مرد.

Sunday, June 26, 2011

...

 هیچکس این‏جا نمی‏نویسد.
این‏جا مُرد...
استحاله در متن...