Wednesday, April 27, 2011

3

.آن قدر نفس کشید، تا مُرد

Tuesday, April 26, 2011

2

مُردن؟
نریز... به هم نریز مؤمن.
دستمال توالت هم تاریخ انقضاء دارد. خانه‌ی پُرش سه سال.

Sunday, April 24, 2011

1

شصت و دو سالش بود و هنوز نمی‌دانست چه رنگی را دوست دارد. زیر دوش، وقتی شامپوی زرد داروگر بین دهانه‌ی ظرفش و دست او معلق بود، به اولین موهای سفید واقعی‌اش فکر کرد. برایش فرقی نمی‌کرد خودش آن‌ها را در آینه دیده بود، یا  آدم دیگری. مهم، مثل قبل سیاه نبودن بود. دستان شامپویی‌اش را آرام روی سرش گذاشت و به موهایش مالید. دستان شامپویی‌اش را آرام روی سرش گذاشت و به موهای کمش مالید. دستان شامپوی‌اش روی سرش متوقف شدند. کف، سیاه‌ها را هم سفید کرد.
سرش را برد زیر آب و مُرد.