Tuesday, May 24, 2011

7

دوست داشت بنویسد؛ خیلی زیاد.
و در آرزوی یک ماشین تایپ مشکی براق، مُرد.

Sunday, May 15, 2011

6

از همان صبح که زنگ ساعت طبق روال هرروز صدا نکرده بود، می‏دانست روز خوشایندی نیست. ساعتش یک ساعت و چهل و سه دقیقه و چندثانیه زودتراز معمول زنگ خورده بود و او تصمیم گرفت به این بیاندیشد که روز خوبی در پیش نیست. چون ساعتش یک ساعت و چهل و سه دقیقه و چندثانیه زودتر از معمول زنگ خورده بود و یک کبوتر آن‏ طرف لبه‏ی پنجره‏ی اتاق بقبقوی صبح‏گاهی سر می‏داد و مستأجر طبقه‏ی بالا که یک مرد میانسال معمولی بود سیفون را کشیده بود و با صدای بلند اخ و تف می‏کرد، و چون از عملکرد چرخ‏دنده‏ها و فنرهای یک ساعت صورتی رنگ چینی چیزی نمی‏دانست، تستر نان تست صبحانه‏اش را جزغاله کرده بود و قبل از بسته‏شدن در به یاد آورده بود که دسته کلید را روی میز آشپزخانه گذاشته و انگشت سبابه‏اش را بین دو لنگه‏ی در جا گذاشت، اطمینان پیدا کرد که روز خوبی نیست.
 وی در اثر برخورد عمودی یک جسم آزاد، در چندقدمی محل کار خود مُرد. 

Saturday, May 14, 2011

5

مادربزرگ صبح ها زود بیدار می شد. جوراب ِ مشکی اش را می کشید روی ِ شلوار ِ گل دارش، پیراهن ِ همیشه گی اش - که بوی عرق می داد - تن می کرد ُ تا آشپزخانه می رفت، چای دم می کرد، پدربزرگ را بیدار می کرد ُ پشت میز آشپزخانه می نشست ُ به خانه ی دخترش، به رختخواب دختر ُ دامادش، نگاه می کرد. چای ِ زرد می خورد ُ پنج شنبه ها کل خانواده را جمع می کرد تا برای شان آش بپزد، از کباب فروشی ِ سهروردی، کباب بخرد ُ ناهار بدهد. ناله می کرد که نفس برایش نمانده است، کفشی که تازه ها خریده، پایش را می زند و پدربزرگ صدای سگش را بلند می کند. مادربزرگ عادت نداشت سبیل هایش را بزند. به اجبار دخترهایش مو رنگ می کرد. عصرها، چادرش را می انداخت روی سرش و تا مسجد می رفت، نماز می خواند و اعتقاد داشت مرده های مسیحی قشنگ ترند. موقع ِ مرگ لباس های شان تمیزتر است. آرایش دارند و سر و وضع شان مرتب است. مادربزرگ، جوانی هایش زیبا بود. لباس های رنگی و کوتاه می پوشید. کاباره و سفر خارج می رفت. بعد انقلاب توبه کرد ُ از همان موقع به بعد اصرار داشت که مچ ِ پای ِ زن حرام است. جلوی تصویر ِ "آق آ" می ایستاد ُ صلوات می فرستاد. با این همه هر جمعه با دوستان ِ ارمنی اش قهوه می نوشید. مادربزرگ عجیب بود. مادربزرگ از چهارشنبه ها بیزار بود. مادربزرگ در چهارشنبه ای، عجیب مـُـرد.

Friday, May 6, 2011

4

نیم ساعتی که لیوان زردِ تا نصفِ چایی‌اش دستش بود، هیچ چیز در خانه تکان نمی‌خورد. بلند شد و نظمِ ساکنِ خانه را به هم ریخت. به اتاقش رفت. به کتابخانه‌اش و کتاب‌هایی که از بی‌جایی روی هم سوار شده بودند، نگاه کرد. فکر کرد. به روکانتن، فاوست، هولدن، آقای موردستون، آقای هانتا، شنیر، بوئنیه... .
و مُرد.