Wednesday, August 17, 2011

15

میوه‌ها را دانه‌دانه شست. همه‌ی سیب‌ها،شلیل‌ها و همان چند خیار ِ مانده‌ی ته‌ صندوق ِ آقا اکبر. بعد همه‌شان را پیچید لای ِ دستمال و در یخچال گذاشت. در ِ اتاق را باز کرد ُ آرام گفت " میوه شستم، گذاشتم تو یخچال. بردار. بخور." در ِ اتاق را بست، برای خودش چای ریخت و روی زمین - میان ِ مبل و پنجره - نشست.
چای که تمام شد، سرش را روی زانوهایش گذاشت و مُرد.

Thursday, August 4, 2011

14

در را باز گذاشته بود تا دور شدن صداها را بشنود. انگشت اشاره اش را توی گوشش کرده و چندباری تکان داده بود. خیره شده بود به آینه ای پر از لک های ریز و درشت، چیزی به یاد نیاورده بود. سرش را به چپ و راست تکان داد، دستی به ته ریش های حنایی اش کشید و چشم هایش را ریز کرد؛ نمی دانست هنوز گل های ریز لباس دخترک در پستوی ذهنش مانده است. اخمش را درکشید، صورتش را مچاله کرد و مشغول موهای زیر پوستی اش شد. یک ساعت بعد توی کافه بود، جلوی دخترکی دیگر با لبخندی زیباتر. انگشت اشاره اش را تف زد و کشید روی خرده لبخند های روی میز و گذاشت توی دهانش.
تلخی اش را حس نکرد، یک ساعت پیش روی موزاییک های زرداب گرفته حمام مُرد.

Wednesday, August 3, 2011

13

تا کنار ِ شیشه پیش آمد و شهر را نگاه کرد. از پنجره‌ی خانه‌ی کوچک ِ او، از تمام ِ شهر، نهایت چهار ساختمان و آدم‌های داخل و اطراف‌اش پیدا بود. از آن پنجره، شهر همین چهار ساختمان بود. شیرینی ِ خشک ِ روی ِ میز را با دندان‌هایش نصف کرد. نجوید. گذاشت روی ِ زبان‌اش، که خودش آب شود. آفتاب، تا وسط ِ فرش ِ تبریزی موج می‌زد و برمی‌گشت. در ِ ساختمان ِ آن طرف ِ خیابان باز و بسته شد. یعنی حداقل یک نفر وارد یا خارج شده است. تکه‌ی دیگر ِ شیرینی را کنار پنجره رها کرد. از میان ِ امواج گذشت و مُرد.

Tuesday, August 2, 2011

12

زن دمپایی های ابری ِ صورتی اش را پوشید، سیگاری آتش زد و فکر کرد باید تمام خانه را جمع کند. آب مرغ غذای دیشب، کل یخچال را به لجن کشیده بود. لباس های چروک تلنبار شده را باید اتو می کرد و جارو و گردگیری و تی و شستن دستشویی و حمام هم مانده بود. از یخچال شروع کرد. اول، قوطی رُب و سبد توت را کنار گذاشت و بعد نگاهی به لکـّـه ی زرد ِ آب مرغ کرد. سیگارش را زیر شیر سینک آشپزخانه خاموش کرد، آروغی زد که بیش تر شبیه به سکسکه بود. به خواهرش زنگ زد و راجع به نامزدی ِ پسرعمویش، نمره های خواهرزاده اش، شکایت ِ همسایه های خواهرش از پول ِ آب و برق چیزهایی شنید. تلفن را قطع کرد. ظرف ها را دوباره سرجایشان در یخچال، روی لکه ی خشک شده ی آب مرغ گذاشت. خیلی آرام همه ی لباس هایش را در آورد و در آینه به خودش خیره ماند.روی تخت دو نفره دراز کشید. پاهایش را روی خنکی ملافه ی تخت کشید. مرد امشب به خانه نمی آمد. و شب های دیگر هم. بالش مرد را گذاشت روی صورتش. درست جلوی بینی و دهان. زن خوابید. زن روزهای دیگر هم خواب ماند. زن مرد.