Tuesday, August 2, 2011

12

زن دمپایی های ابری ِ صورتی اش را پوشید، سیگاری آتش زد و فکر کرد باید تمام خانه را جمع کند. آب مرغ غذای دیشب، کل یخچال را به لجن کشیده بود. لباس های چروک تلنبار شده را باید اتو می کرد و جارو و گردگیری و تی و شستن دستشویی و حمام هم مانده بود. از یخچال شروع کرد. اول، قوطی رُب و سبد توت را کنار گذاشت و بعد نگاهی به لکـّـه ی زرد ِ آب مرغ کرد. سیگارش را زیر شیر سینک آشپزخانه خاموش کرد، آروغی زد که بیش تر شبیه به سکسکه بود. به خواهرش زنگ زد و راجع به نامزدی ِ پسرعمویش، نمره های خواهرزاده اش، شکایت ِ همسایه های خواهرش از پول ِ آب و برق چیزهایی شنید. تلفن را قطع کرد. ظرف ها را دوباره سرجایشان در یخچال، روی لکه ی خشک شده ی آب مرغ گذاشت. خیلی آرام همه ی لباس هایش را در آورد و در آینه به خودش خیره ماند.روی تخت دو نفره دراز کشید. پاهایش را روی خنکی ملافه ی تخت کشید. مرد امشب به خانه نمی آمد. و شب های دیگر هم. بالش مرد را گذاشت روی صورتش. درست جلوی بینی و دهان. زن خوابید. زن روزهای دیگر هم خواب ماند. زن مرد.

1 comment:

  1. از بوي مرد مُرد ؟؟

    ReplyDelete