Wednesday, August 3, 2011

13

تا کنار ِ شیشه پیش آمد و شهر را نگاه کرد. از پنجره‌ی خانه‌ی کوچک ِ او، از تمام ِ شهر، نهایت چهار ساختمان و آدم‌های داخل و اطراف‌اش پیدا بود. از آن پنجره، شهر همین چهار ساختمان بود. شیرینی ِ خشک ِ روی ِ میز را با دندان‌هایش نصف کرد. نجوید. گذاشت روی ِ زبان‌اش، که خودش آب شود. آفتاب، تا وسط ِ فرش ِ تبریزی موج می‌زد و برمی‌گشت. در ِ ساختمان ِ آن طرف ِ خیابان باز و بسته شد. یعنی حداقل یک نفر وارد یا خارج شده است. تکه‌ی دیگر ِ شیرینی را کنار پنجره رها کرد. از میان ِ امواج گذشت و مُرد.

No comments:

Post a Comment