Thursday, August 4, 2011

14

در را باز گذاشته بود تا دور شدن صداها را بشنود. انگشت اشاره اش را توی گوشش کرده و چندباری تکان داده بود. خیره شده بود به آینه ای پر از لک های ریز و درشت، چیزی به یاد نیاورده بود. سرش را به چپ و راست تکان داد، دستی به ته ریش های حنایی اش کشید و چشم هایش را ریز کرد؛ نمی دانست هنوز گل های ریز لباس دخترک در پستوی ذهنش مانده است. اخمش را درکشید، صورتش را مچاله کرد و مشغول موهای زیر پوستی اش شد. یک ساعت بعد توی کافه بود، جلوی دخترکی دیگر با لبخندی زیباتر. انگشت اشاره اش را تف زد و کشید روی خرده لبخند های روی میز و گذاشت توی دهانش.
تلخی اش را حس نکرد، یک ساعت پیش روی موزاییک های زرداب گرفته حمام مُرد.

1 comment:

  1. اون خرده لبخند ها ویروسی بودند!!

    ReplyDelete