Wednesday, August 17, 2011

15

میوه‌ها را دانه‌دانه شست. همه‌ی سیب‌ها،شلیل‌ها و همان چند خیار ِ مانده‌ی ته‌ صندوق ِ آقا اکبر. بعد همه‌شان را پیچید لای ِ دستمال و در یخچال گذاشت. در ِ اتاق را باز کرد ُ آرام گفت " میوه شستم، گذاشتم تو یخچال. بردار. بخور." در ِ اتاق را بست، برای خودش چای ریخت و روی زمین - میان ِ مبل و پنجره - نشست.
چای که تمام شد، سرش را روی زانوهایش گذاشت و مُرد.

1 comment:

  1. این مُردن را دوست داشتم.

    ReplyDelete