Wednesday, September 28, 2011

18

همین که سعی داشت چشم هایش را از فرط خستگی باز نگه دارد گفت داستان اصحاب فیل را یادت هست؟ آدم های دور مثل همان پرنده های کوچک آبی بنفش هستند با سنگریزه ها. ابروهایش را داد بالا و گفت به چشم نمی آیند اما ضربه هایشان یکهو از پا درت می آورد. دستی کشید به صورت و چشم های پف کرده اش. گفت آدم های نزدیک اما مثل تلنگری هستند که میزنی به قوری بند زده ی گل قرمزی مادربزرگ. اشک هایش که سرازیر شد، پتوی راه راهش را دور خودش پیله کرد و مُرد.

Monday, September 12, 2011

17


پیچ رادیوی ترانزیستوری دلش را چرخاند و چرخاند. برگشت سمت میز، سر و ته هویج ها را برید و انداخت توی سطل آشغالی که به طرز عجیبی او را یاد جوجه گنجشک های همیشه گرسنه می انداخت. فکر کرد کاش دل آدم ها هم پدالی داشت که فشرده میشد. کاش دهان رابطه ها بی واسطه باز نبود. هویج ها را که رنده می کرد یک نفر در پستوی ذهنش میگفت من مثله تاریکی تو مثل مهتاب. پیازها را رنده نکرد تا نخواند من شدم رودخونه دلم یه مرداب. در عوض خندید، بند و بساط ناهار را ول کرد و نشست روی مبل پاهایش را دراز، دست هایش را قلاب و خستگی اش را در کرد. گفت آسمون آبی میشه و مُرد.

Saturday, September 10, 2011

16

اهل کار نبود. روزها از خانه بیرون نمی‏رفت تا به افکار نامنظمش راجع به ترتیب فیلم‏هایی که باید ببیند سر و سامان دهد. یه مرتب بودن و نظم داشتن و مسائلی از این قبیل اعتقادی نداشت. حدأکثر خواسته‏اش این بود که راه رفت و آمدش خالی از هرگونه مانع بزگ مثل کفش‏های تنیس، بطری آب، کیف مدارک رانندگی، تجهیزات عکاسی، جاروبرقی و آدم‏ها باشد. با این حال بدن متعفن‏ او را در حالی که به عکس مرلین مونرو زل زده بود و هشتاد و سه ساعت و پنجاه دقیقه به خوبی گندیده بود روی مبل چرمی پیدا کردند. مأمور پزشک قانونی درحالی که ماسک را از صورت بر می‏داشت و عینکش را صاف می‏کرد، رو به دوربین شبکه خبری گفت:«وی بر اثر بی‏دقتی و بریدگی ناشی از تماس کف پا با گوشه کاغذ، سی و چاهار ساعت خونریزی مداوم و متأسفانه بی‏توجهی، مُرد.»