Monday, September 12, 2011

17


پیچ رادیوی ترانزیستوری دلش را چرخاند و چرخاند. برگشت سمت میز، سر و ته هویج ها را برید و انداخت توی سطل آشغالی که به طرز عجیبی او را یاد جوجه گنجشک های همیشه گرسنه می انداخت. فکر کرد کاش دل آدم ها هم پدالی داشت که فشرده میشد. کاش دهان رابطه ها بی واسطه باز نبود. هویج ها را که رنده می کرد یک نفر در پستوی ذهنش میگفت من مثله تاریکی تو مثل مهتاب. پیازها را رنده نکرد تا نخواند من شدم رودخونه دلم یه مرداب. در عوض خندید، بند و بساط ناهار را ول کرد و نشست روی مبل پاهایش را دراز، دست هایش را قلاب و خستگی اش را در کرد. گفت آسمون آبی میشه و مُرد.

No comments:

Post a Comment