Wednesday, September 28, 2011

18

همین که سعی داشت چشم هایش را از فرط خستگی باز نگه دارد گفت داستان اصحاب فیل را یادت هست؟ آدم های دور مثل همان پرنده های کوچک آبی بنفش هستند با سنگریزه ها. ابروهایش را داد بالا و گفت به چشم نمی آیند اما ضربه هایشان یکهو از پا درت می آورد. دستی کشید به صورت و چشم های پف کرده اش. گفت آدم های نزدیک اما مثل تلنگری هستند که میزنی به قوری بند زده ی گل قرمزی مادربزرگ. اشک هایش که سرازیر شد، پتوی راه راهش را دور خودش پیله کرد و مُرد.

No comments:

Post a Comment